بانو و قرآن

دست نوشته های نفیسه مرادی پیرامون بانوان و قرآن

بانو و قرآن

دست نوشته های نفیسه مرادی پیرامون بانوان و قرآن

بانو و قرآن

آخرین نظرات

داستان: تنهایی مادر

 

مادر بیمارش، به تازگی از بیمارستان مرخص شده و نیازمند مراقبت بود.

 

دختر نیم نگاهی به مادر می کرد و نیم نگاهی به همسر.

 

شوهرش بارها گفته بود"مگه نمیگن زن باید شب کنار شوهرش باشه و بی اجازه اش از خونه هم بیرون نره".

 

نگاهی ملتمسانه به همسرش انداخت تا بلکه اجازه دهد شب نزد مادر بیمارش بماند.

اما مرد با بالا انداختن ابروان مخالفتش را به او فهماند.


چادرش را سر کرد و گفت"ببخشید مامان جان، بچه ها صبح باید برن مدرسه، شرمنده نمی تونم شب پیشتون بمونم. مراقب خودتون باشید".

مادر با حزن گفت"میری؟ من، شب ..."

 

حرفش را نیمه کاره رها کرد، به جایش گفت" برو دخترم؛ در پناه خدا".

 

وقتی صدای بسته شدن در آمد، پیرزن بیمار و تنها روی تختش دراز کشید و با خودش گفت

 

"انگاری 'و بالوالدین احسانا' برای دخترای شوهر دار نازل نشده.... پس تکلیف مادری که پسر نداره، چی میشه؟"

 

بعد شروع کرد با خودش زمزمه کردن

 

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت

 

شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت

 

"چقدر روزگار زود میگذره، انگار همین دیروز بود، چقدر شبها که تا صبح بالای سرش می نشستم تا مبادا نفسش بگیره یا تبش بالا بره، اما الان که بهش احتیاج دارم، شده مال مردم، شوهرش اجازه نمیده یه شب پیشم بمونه ..."

 

انگار حرف بدی زده باشد، سریع گفت "استغفرالله که نصفه شبی هم شیطون دست از سرم بر نمیداره..."

 

پیرزن تا صبح از درد نالید و خواب به چشمانش نرفت، در عوض خوشحال بود دختری تربیت کرده که مطیع شوهر است و بی اذن او حتی برای مراقبت از مادر پیر و بیمارش با همسرش مخالف نمی کند.

 

نفیسه مرادی- کارشناس ارشد معارف قرآن

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

 

نظرات  (۱)

زیبا بیان شد
پاسخ:
سپاس

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی